تصویر داستانهای علیرضا کیوانی (Flash Fiction by Alireza Keyvani)
جیپ.
شکوفههای کوچک سفید.
دیگر چیزی نمانده.
ما دیگر اصلا تنها نیستیم.
به گمانم این منم که می سوزم.
یک نفس عمیق.
این آلمانیها واقعا بی شرفند!
سبیل نازک رنگی و یک لبخند زشت.
مرسی هیولا.
«مرا با خودت ببر!»
او غذا خوردن را خیلی دوست دارد.