جیپ قهوهای تیره رنگ، مرکب اصلی پدرم است. ستبر و آرام، چنانکه گویی خوی و خصلتی ویژه دارد. آسایشش بسی فراتر از لندروور است. سبکتر میشتابد، خاموشتر میغرد، و نیرومندتر نیز هست. پدرم میگوید شش سیلندر دارد — و آن دیگری انگار که تنها چهار. جیپ سنگینوزن است؛ پدر می گوید که «ساخت آمریکاست!» این را با لبخندی شاد و چشمانی درخشان بازگو میکند.
آغوش چیپ برای خوابیدن هم هست. پدر گاه مرا هم در سفرهای کاریاش با خود میبرد. سحرگاه، پیش از آنکه سپیده سر زند، بیدار میشود و پشت خودرو را برایم بستر میسازد. در روشنایی صبح، چشم که میگشایم، ما در آستانه مقصدیم. من آنگاه خود را خزیدهخزیده به صندلی جلو میرسانم. فلاسکی را که مادرم برایمان آماده کرده برمیدارم و برایش چای میریزم. پدر فنجان چای و حبه قند را که به او سپرده ام، با مهارتی ظریف میان انگشتان نگاه میدارد، و همزمان، فرمان ماشین را همچون پهلوانی استوار در چنگ. میگوید: «رانندگی در جاده اصلا شوخی نیست.»
با اینهمه، گاهی وسوسهاش میکنم تا ببینیم این اسب آهنین تا کجا میتازد. روزی آنچنان راندیم، که عقربه کیلومترشمار نزدیک بود مرز اخر خود را پشت سر نهد. و برای ما چه خوشایند است بازگو کردن قصه این دیوانگی شیرینمان: قصهی آن روز که به باد دل سپردیم و بیپروا با هم جهیدیم…
پدرم روزها با همان جیپ رهسپار اداره هم میشود. هنگام بازگشت، پیش از خاموش کردن موتور، آخرین نعره را از آن میستاند. من، از پنجره طبقه پنجم، صدای آن گاز آخرش را میشنوم — میگوید که برای سلامت موتور مفید است؛ چیزی در باب شمعها یا کاربراتور، یا رمز دیگری از رموز فنی. گاه اما، آن نعرهی آخر خشونتی پنهان دارد؛ و من خوب میدانم که کی. در آن لحظات، منتظر میمانم تا صدای کلیدهایش را از پشت در بشنوم. گاه، یافتن کلید مناسب برایش دشوار است؛ گاه بسیار طول میکشد. و من، در انتظار، دلنگران و ناآرام، لحظهشمار ورودش میشوم. در آنروزها، زمانی که سرانجام وارد میشود، میل به پنهان شدن دارم؛ و نمیخواهم که دیده شوم.
آن روزهای دیگر هم هست که با خود شکلات میآورد؛ در پاکتی کاغذی، به رنگ قهوهای. چند ساعت قبل، با او تماس میگیرم و تقاضا میکنم. هیچگاه نه نمیگوید. آن را ندیده ام، اما میدانم که مغازهای هست، پر از شیرینیها و شکلاتهای بهشتی. مانند آنهایی که نارگیل دارند: دو تکه در یک بسته، سفید درون، پوشیده از شکلات. و ناگاه، روزی، شکلاتی تازه با پوششی بنفش از راه میرسد. اینها سنگیناند و پرمغز – نه همچون یک «اسنیکرز» معمولی، که کوچکتر، اما با ترکیب دقیقی از مغز و شکلات. همان لحظه دلبستهاش میشوم. این را به او میفهمانم، و از آن روز به بعد، همان را برایم میآورد. با لبخند وارد میشود. گاه حتی پاکت را پشت خود پنهان میکند، و چنان وانمود میسازد که فراموش کرده. در آن روزها، صدایش پشت تلفن، آرام و گرم است. و آنگاه است که حالش خوب است.
پیچاندن قالب یخ در آشپزخانه.
درِ یخچال که محکم بسته میشود.
صدای برخورد یخها با لیوان.
جرقهی فندک.
بازدمی کشیده و سنگین و بلند.
صافکردن گلو، با هشداری خاموش.
در روزهایی که حالش خوب نیست، سکوت، با لایهای از تنش در فضا میپیچد. او با مادرم سخن نمیگوید – دربارهاش سخن میگوید. با خواهرانم حرف میزند، با واژگانی آهسته، و با جملاتی زمزمهگونه. سرزنش هست، رنجش هست، قضاوت هم هست. خشم در صدا پنهان، کینه در کلام نهفته. همه فروخورده، همچنان از لابهلای زمزمهها پیدا؛ همچنان خوفناک برای کودک. محسوس در تن، ته نشین شونده در بدن.
ذهنی که میکوشد بفهمد — ذهن او.
با درد به شیوهای نارسا میجنگد.
میخواهد که توجیه کند، اثبات کند، ارزش بیابد،
ارزش بازیابد.
ذهنی وسواس گونه درگیر خاطرات دردناک زمانهای دور.
ذهنی ناهشیار.
در چشمانش مینگرم: گویی انسان دیگری است -غریبه ای است- که به من مینگرد. آیا، در این حال، او اصلا مرا می بیند؟
نور آفتاب، از پنجره کوچک حمام به درون میتابد. او را مینگرم: اصلاح میکند. چهرهاش در کف سفید پوشیده است. با دقت، تیغ را بر صورت میلغزاند. گاه تیغ را در کاسه نقرهای پر از آب داغ میگرداند. قطرهای از آب، بر گونهاش لغزان است.
زبان را پشت لب پایین مینهی تا پوست را کمی صاف کنی — مبادا که تیغ بخراشد فرورفتگی چانه ات را. بادقت نت برمیدارم. سه ضربه آرام بر گونه با کف دست: تق، تق، تق! چند لحظه چشم تنگ میکنی تا سوزش الکل بگذرد. محافظت کننده خوشبو، تنظیمات نهایی. گونهها حال صافاند و تمیز. نرمٍ نرمٍ نرم…
«پدر، اگر یک خرس و یک شیر با هم بجنگند، کدامیک پیروز میشود؟»
من انگلیسیش رو خونده بودم. چقدر خوبه این داستانت. چقدر خوب تصویر کردی. انگار داشتم صحنه های یک فیلم رو توی ذهنم مرور میکردم.